
تقدیم به سید عزیزتر از جانم « سید امیر حسین مولانا » که امروز تولدش می باشد .
سید جان عزیز تولدت مبارک ![]()
عربده « نفس کش » احمدو در میدان پیچید و جماعت ولگردان صحنه میدان به انبوه ملتزمان رکابش پیوستند . احمدو از دهانه شمالی میدان وارد شد ، از مقابل چند دکان شیوه کشی و کوزه گری گذشت و هنوز چند مغازه ای تا دکان سید احمد فاصله داشت که با نعره : « آهای سید بابی ، امروز یک بطری از آن عرقای دو آتشه ات می خوام . » سید بی آن که سرش را بالا گیرد بطری عرق نعنا خالی شده کنار دستش را بر داشت و داد به دست من و با صدای شبیه زمزمه گفت : « میرزا ، پاشو اینو بگیر ببر از کوزه آبش کن ، بیا بگذار زیر پای من . زود بجنب و بپا کسی نبیندد . » برخاستم به پستوی مغازه سید رفتم . با زحمت و مرارتی بطری را از کوزه آبی که به دیوار تکیه داشت پر کردم و در حالی که آن را پشت سرم گرفته بودم ، آوردم و کنار پایه میزک سید گذاشتم .
اکنون احمدو و فوج همراهانش به وسط میدان رسیده بودند . چشمان احمدو از شدت مستی دو پیاله خون شده بود و زبانش تپق می زد و پاهایش درهم می پیچید . بار دیگر فریادش در فضا پیچید که : « آهای سید بابی ، گفتم یک بطری از آن عرق سگی هات رد کن ، ببینم . » سید همچنان مشغول کارش بود . احمدو تلو تلو خوران نزدیک شد .
هم چراغ سید کل میرزا کوزه گر از پشت کارگاه کوزه گری صدایش را بلند کرد که : « احمد آقا ، خجالت هم خوب چیزیه . اگر آسید احمد بابی باشه پس یک مسلمان توی همه شهر سیرجان نیست » اما فریاد غلومو بر او غلبه کرد که : « اگر بابی نیست چرا با فکلی ها نشست و برخاست می کند ؟ » و صدای دیگری به یاریش آمد که : « این سید جد به کمر زده اصلا دهری هرهری مذهبه . نه خدائی را قبول دارد و نه پیر و پیغمبری را » و سید روتی روضه خوان بد آواز ولایتمان به استدلال برخاست که : « اگر واقعا دین و ایمانی داشت ، سالی یک بار هم بود سری به مسجد می زد » و صدای خراشیده مشتی زینب به گوش رسید که : « مسجد سرش را بخوره ، تو مجلس روضه خوانی هم پایش را نمی گذارد » و متلک غلومو جمعیت را به خنده انداخت که : « می ترسه اگر پا بگذاره دماغش خون بشه . »
احمدو همچنان تلوتلو خوران پیش آمده و انبوه جمعیت برایش کوچه می دادند . به سکوی دکان که نزدیک شد بار دیگر با کلماتی که از غایت مستی نامفهوم می نمود از سید مطالبه پول عرق کرد . سید همچنان که سرش پایین بود و مشغول کارش از زیر ابروان پرپشتش نگاهی بر چهره افروخته احمدو انداخت و سپس سرش را بالا گرفت و با لحنی ملایم پرسید : « احمد آقا چی می خواهی ؟ »احمدو که در عین مستی از هیبت نگاه سید رنگ وحشتی در چهره اش دویده بود ، صدایش را پایین آورد که : « پول یک بطری عرق رد کن ، ببینم . » سید گفت : « فقط یک بطری یا بیشتر ؟ » و احمدو بار دیگر لحنش قوتی گرفت که : « فعلا پول یکی را بسلف ، باقیش طلبمان . » سید دستش را دراز کرد و بطری را از زیر میزک پیش پایش برداشت و بالا آورد و به شیوه عرق خوران تکانی به آن داد و رو به احمدو کرد که : « بیا ، این هم عرق . بشرطی که خیلی نخوری و مست بازی راه نیندازی . »
با این حرکت سید سکوتی پهنه میدان را فرا گرفت . شاید سکوت حیرت آمیز خلایق بیش از یک دقیقه طول نکشید اما در نظر من یک سال نمود . بتدریج زمزمه های که از گوشه و کنار برخاست بر سکوت غلبه کرد و صداهای درهم و برهمی به گوشم رسید و در آن میان عباراتی از قبیل : « _ نگفتم ؟ خودش از آن عرق خورهای حسابیه _ والله آدم دیگه به کی می توانه اعتماد کنه ؟ _ راستی که دوره آخرالزمونه _ پناه بر خدا ، مردم می گفتند و ما باور نمی کردیم _ چی می گی خواهر من می دونستم که روزی یک بطر از این نجسی ها زهر مار می کند _ همین ها را می خوره که هورماهور می گه _ ای جدت بزنه به کمرت ناسید عرق خوار . »
من لحظه ای از تماشای جمعیت به احمدو پرداختم که چوب پنبه را از سر بطری جدا کرده و با حالتی مستانه شیشه را سر دست گرفته بود و در حالی که با دست دیگرش مردم را به سکوت دعوت می کرد ، صدای لرزان از مستی اش در فضا پیچید که : « بسلامتی هر چه مرده » و به دنباله آن مبلغی از اسافل اعضای خود را به ایل و ناموس بی معرفتان جهان حواله داد و دهنه بطری را به دهان نزدیک کرد و یک نفس بیش از یک پنجم محتوی بطری را نوشید و در حالی که آروغ صداداری در فضا رها کرده بود ، بطری را روی پیشخوان مغازه سید گذاشت و خودش با یک خیز از سکوی مغازه بالا رفت . ظاهرا هوس نطق و شعاری به سرش زده بود اما بمحض این که آماده رجز خوانی شد ، سید بی اعتنا به انبوه جماعت و ملامت های اوج گرفته بار دیگر سرش را بالا گرفت و در این لحظه بود که من برای اولین بار با مصداق عظمت نگاه آشنا شدم . موج غضبی از چشمان سید شعله می زد و ظاهرا احمدو نیز با همه مستی عظمت نگاه را دریافته بود که ناگهان خشکش زد و رنگ از چهره اش پرید و دستش را که مطابق معمول برای حواله دادن اسافل اعضا بکار رفته بود ، بالا آورد و روی جناغ سینه اش گذاشت و بی آن که کلمه ای بر لب آورده باشد مثل فانوس خم شد و تا خورد و بر زمین افتاد .
سید بار دیگر سرش را پایین انداخت و با انبر دست ظریفش بستی را که آماده کرده بود روی کاسه چینی شکسته گذاشت و با انگشت شصتش فشاری بدان داد و با سر چاقو ظریفی اندکی از خمیر آهک و سفیده تخم مرغ برداشت و در محل پایه های بست مالید ، گوئی که در برهوت خالی از آب و آبادی به سر می برد و نه احمدوی نقش زمین شده است و نه همهمه « چطور شد » در فضا پیچیده است و نه این که احمدو را به پشت خوابانده و نبضش در دست گرفته میرزا حسین آجان است و نه آن که می گوید : « تمام کرده » و نه این که آسید حاجی مرده شور _ که درفش پینه دوزیش را به زمین گذاشته _ به عنوان طعمه ای تازه بسراغ جسد بی جان احمدو آمده است .
من در عالم کودکی چنان دستخوش آمیزه ای از حیرت و وحشت شده بودم که مطلقا به خاطر ندارم بعد از اعلام قطعی آسید حاجی مرده شور چه گذشت . دور و برم سر و صداهای مبهمی حس سامعه ام را می آزرد بی آن که با ادراکی همرا باشد . اگر صدای سید با لحن آمرانه اش به گوشم نمی رسید که : « میرزا ، تو هم بردار و یک قلپ بخور بشرطی که مست نکنی » ، شاید در همین حالت بهت زدگی می ماندم . صدای سید تکانم داد . به طرف بطری که هنوز روی پیشخوان کارگاهش بود اشاره می کرد و به تصور این که قصد تمردی دارم بار دیگر بر قدرت صدایش افزود که : « مگر نگفتم بردار و بخور ؟ » و من هنوز بطری را به لبم نزدیک نکرده بودم که دستی قوی آن را از پنجه ام بیرون کشید و این حاجی ابوالقاسم ریش سقید میدان بود که با لحن عتاب آمیزی رو به سید کرد که : « می خواهی طفل معصومی را هم بکشی ؟ او که خورد و مرد بس نبود ؟ »
صدای اوج گرفته سید به عتابش خاتمه داد که : « پس خودت بخور ببین چه عرق دو آتشه ای است » و با مشاهده تردید حاجی لحنش رنگ آمرانه گرفت که : « می گویم بخور گناهش به گردن من » و حاجی چند قطره ای از محتوی بطری در کف دست ارزان و مرددش ریخت و با نوک زبانش به آزمایش پرداخت و پس از دوبار مزمزه رو به سید کرد که : « این که آب است » و به دنبال گفتن این جمله بطری را به دهان برد و جرعه ای نوشید و آن را به دست میرزا حسین آجان داد . اکنون بطری دست به دست می گشت و مشتاقان آزمایش فراوان شده بودند که سید از جایش برخاست و بطری را که دو سومش خالی شده بود از دست ششمین مرد کنجکاو گرفت و چوب پنبه بر زمین افتاده را برداشت و درش را بست و به دست میرزا حسین آجان داد که : « بگیر و نگهش دارد . شاید ماموران عدلیه و نظمیه لازمش داشته باشند » و خودش در حالی که با قامت استوار روی سکوی مغازه اش ایستاده بود ، نگاهش را بر فرق جمعیت پاشید و همراه گسترش موج نگاه او سکوت سنگینی فضای میدان را فرا گرفت . این نگاه و آن سکوت چند ثانیه یا دقیقه یا ساعت طول کشیده باشد نمی دانم اما این صحنه هنوز پیش چشمم روشن و جاندار است که سید رو به انبوه مردم کرد که : « بازی تمام . بروید دنبال کار و زندگیتان آقایان متدین محترم باشرف » و روی این سه کلمه آخر چنان مکث و تکیه ای کرد که گوئی از شدت غضب بعد از هر کلمه دندانش کلید می شود و مجالی برای ادای کلمه بعدی نمی دهد و آقایان متدین محترم باشرف در حالی که پس پس می رفتند از برابر دکان سید حریم گرفتند و سید رو به کسبه میدان و آمیرزا حسین آجان کرد که : « بردارید این بدبخت فلک زده را ببرید کفن و دفنش کنید . »
* * *
از این ماجرا نزدیک پنجاه سال گذشته است . من با این که در این سالیان دراز مرگ مفاجای بسیاری دیده ام و از رابطه الکل و قلب هم بی خبر نیستم ، هنوز وقتی که به یاد نگاه غضب بار سید می افتم ، نمی توانم به تحلیلات علمی گردن نهم . هر که هر چه می خواهد بگوید ، من به چشم خودم دیدم که چه برق جواله ای از اعماق چشمان سید شعله زد و مثل گردباد آتشینی هیکل جوانک را در خود گرفت .
« پایان »
تقدیم به جناب آقای محمد حسین آسایش عزیز
کودک قطعا هفته ها و ماه ها کنار دست سید نشسته است اما کهن ترین صحنه ای را که به خاطر دارد مربوط به روزی است که قرار است به سفارش مادر به سراغ سید رود و درباره قوری شکسته ای که دیروز برایش فرستاده اند ، سوال کند که آیا آماده است یا نه ؟ و اگر آماده بود به پدر خبر دهد تا برود و تحویلش گیرد .
و طفل مغرور که ماموریت نیمه کاره را دون شأن خود می داند در پیام مادر تغیرکی می دهد و قوری را که با انگشتان هنرمند سید لبه لوله اش چسبانده شده است از سید صحیح و سالم تحویل می گیرد تا شخصا به خانه برد و به مادر ثابت کند که در دقت و مواظبت چیزی از پدر کم ندارد . اما وقتی که می خواهد از سکوی دکان سید پایش را پایین بگذارد ، امانت نفیس از دستش رها می شود و قطعات در هم شکسته اش نقش زمین تا این صحنه فراموشی ناپذیر سال ها بر لوح ضمیرش باقی ماند که سید نازنین با لبخندی از جایش بر می خیزد و اشک از چهره کودک وحشت زده می زداید و قطعات پراکنده قوری را به کمک جاروب و خاک اندازش جمع می کند و با تأکید بر این که : « اتفاقی نیفتاده است . بار دیگر می چسبانم و درستش می کنم . به مادرت بگو رفتم و آماده نبود . سید گفت : صبح زود خودم می آورمش . »
و علی الصباح روز بعد در حال پوشیدن کفش ها و آماده شدن برای همراهی پدر است که در خانه گشوده می شود و سید با لبخند همیشگی اش وارد می شود و قوری را توی سینی کنار منقل می گذارد . کودک در نهایت حیرت می بیند که قوری قطعه قطعه شده دیروز اکنون همه جایش سالم و صحیح است بجز لبه لوله اش که مختصر اثری از چسباندن بر خود دارد . کودک آماده درفشانی و کنجکاوی شده است که از یک سو نگاه سید کلام بر لبش می خشکاند و از سوی دیگر سخن مادر مجال دخالت از او می گیرد که : « آسید احمد مثل این که قوری ما عوض شده ؛ این خط طلائی دارد ، مال ما خط طلائیش پاک شده بود . . . » و سید شانه ای می تکاند که : « بعید می دانم ، شاید هم . آخر دیروز دو سه تا قوری دیگر هم این و آن آورده بودند . دو تا از قوری ها مال ده یادگاری ها بود ، شاید با آن ها عوض شده ؛ اگر پس آوردند خبرتان می کنم و اگر هم نیاوردند که فرقی ندارد . »
این نخستین صحنه روشنی است که به استحکام نقش حجر در خاطر من نشسته است . بی آن که هرگز مجالی پیدا شود که از سید در این باره سوالی کنم و یا خود او اشاره ای کند .
* * *
در بین هم ولایتی های بنده کَمَند کسانی که پنجاهمین درکات ملال انگیز زندگی را طی کرده و از برکت ضخامت جلد هنوز باقی مانده و قیافه آسید احمد بست زن را فراموش کرده باشند . هیأت و هیکل سید با چشمان سبز و موهای بور و پوست سرخ و سفید بشره و استخوان بندی درشت و حرکات وقار آمیزش در میان سیه چردگان جنونبی داد می زد که متاعی وارداتی است و نه از تولیدات محلی . منتها کی و از کجا آمده و چرا در میان آن همه شهرهای آباد جهان به ده کوره ما پناه آورده بود از معماهای است که هنوز هم برای من در ردیف اسرار آفرینش است و خود سید هم تمایلی به معما گشائی نداشت .
درباره افکار و عقاید آسید احمد رای مردم مختلف بود . گروهی سید را مردی لاابالی می دانستند در امر مذهب که نه تنها در نماز جماعتی و مجلس روضه ای و زیارت امام زاده ای پیدایش نمی شود ، بلکه با ارباب فریدون زردتشتی و از آن بدتر با نورانی سگ بابی سلام و علیکی داشت و گویا رفت و آمدی و چه معلوم که در این معاشرت ها با خارج از مذهب هم کاسه نشده و لقمه نجس نخورده باشد .
آقای متقیان که رئیس اوقاف محل بود و اهل کتاب و روزنامه ، آگاهانه سری تکان می داد و از بی خبری مردم تأسف می خورد که نمی دانستند سید از انقلابی های دو آتشه ای است که با تحکیم قدرت رضاشاهی بساط مشروطه خواهیش را جمع کرده و از ترس تعقیب مأموران حکومت با لباس مبدل و شاید هم اسم عوضی از آن سر ایران راه افتاده و در گوشه ده کوره سیرجان اطراق کرده است تا بقیه عمرش را دور از شر و شورهای سیاسی بگذراند ؛ و ملا نقلعلی با استناد به همین استنباط رئیس اوقاف یقین داشت که یارو هم مثل دیگر مشروطه خواهان پالانش کج است و از آن بابی های دهری هُرهُری مذهب است و طبعا دستش به هر چیز مرطوبی بخورد نجس است ، علی الخصوص که چند باری خود ملا نزدیکی های غروب آفتاب او را حوالی دکان عرق فروشی عباس آقا دیده است و بدین نتیجه رسیده است که لامذهب سگ بابی اگر از آن نجسی ها نمی خورد این طور سرخ و سفید و سر حال نبود .
اما عقیده فضه رختشو _ صاحب خانه سید _ بکلی از لونی دیگر بود . عقیده ای برخاسته از یقین قطعی که : « سید با ما از بهتران سر و کار دارد . » خود او بیش از ده بار دیده است که سید توی اتاق تک و تنهایش دارد با کسی حرف می زند و او هم جوابش را می دهد و وقتی سید بیرون آمده که برود سر کارش ، خود فضه با پای خودش رفته و چهار کنج اتاق را گشته و احدالناسی را آنجا ندیده که ندیده .
حاجی ملا حسین منکر رابطه سید با اجنه نبود اما در این نکته پافشاری داشت که سید اگر هم با از ما بهتران رابطه ای داشته باشد حتما کفار اجنه اند نه جن های مسلمان مومن و دلیلش این که سید تارک الصلواة است و آدم تارک الصلواة از سگ نجس تره . آدمی که احدی نه مسجد رفتنش را دیده و نه نماز خواندنش را ، چطور ممکن است علم تسخیر جن داشته باشد ؟!
در مقوله ترک نماز ، سید پرونده درخشانی نداشت . چند نفر از آشنایان مدعی بودند که بارها سر زده وارد اتاق سید شده و او را در حال نماز دیده اند اما شهادت فضه رختشو اعتبار دیگری داشت که در غیاب سید شخصا پاشنه در اتاقش را از جا بلند کرده و داخل اتاق شده و زیر و روی بساطش را گشته بود نه چشمش به مهر نماز و تسبحی افتاده بود و نه جانمازی و شانه و آینه ای . علاوه بر این همین چند سال پیش دست کم دوازده نفر از کسبه میدان دیده بودند که وقتی کربلائی عباس مهر و تسبیح تربت را به عنوان سوغات سفر کربلا به دست سید می دهد ، سید سوغاتی تبرک را عینا به میرزا قاسم می بخشد که : « آمیرزا این ها بیشتر به درد تو می خورد . » و در جواب غلومو کوزه گر که می پرسد : « آسید احمد مگه خودت لازمش نداری ؟ مگه خودت نماز نمی خوانی ؟ » خنده ای بر گوشه لبش می نشاند که : « آمشتی غلومعلی من چارقل می خوانم ، پدر نماز . »
از همه جالب تر اظهار نظر قاطع آقای فولادی بود . هر وقت صحبت سید به میان می آمد ، آتش به انبر گرفته را در خاکستر می مالید و بر لبه منقل می گذاشت و همراه حلقه دودی که در فضا رها می کرد ، فیلسوفانه سری تکان می داد که : « کار خودشان است . خودشان فرستادندش اینجا و خودشان هم نگهش می دارند . شما از سیاست انگلیس ها غافلید . » و در رد نظر میرزا محمود که : « می گویند با هیتلر پیغام و پسغام دارد . » لبخند عارفانه ای تحویل می داد که : « امان از نعل وارونه . »
در میان این همه مدعی و مفتش و بد گو ، سید یک مرید دو آتیشه ای داشت که آن هم مادر خود بنده بود . کسی جرأت نداشت در حضور بی بی سکینه _ مادرم _ اسم سید را بدون طهارت ببرد . یک بار که خاله هاجر از زبانش در رفت و گفت : « سیدی احمد بابی » ، بی بی مثل اسفندی که روی آتش ریخته باشند منفجر شد که : « استغفر الله ، دهانت را آب بکش خواهر . پشت سر سید اولاد پیغمبر این حرف ها را نزن . » ؛ و در پاسخ نوعی رفع مسئولیت خاله هاجر که : « والله ، ما چه می دانیم ؟! مردم می گن . » صدایش را دو پرده بالاتر گرفت که : « مردم غلط می کنند . به گور پدرشان می خندند . صدبار تا حالا گفتمتان که خودم به چشم خودم کشف و کرامتش را دیده ام . آن سال حصبه ای پاهایم را رو به قبله کشیده بودند که دیدم آسید احمد وارد شد سرتاپا سبز پوش ، آن هم با چه نور سبزی دور سرش . آمد بالای سرم ، جام شربتی دستش بود ، گرفت جلو دهنم و گفت : بخور . هنوز شربت از گلویم پایین نرفته بود که چشمهایم باز شد و پا شدم توی رختخواب نشستم . همه دور و بری ها که داشتند اشهدم را می گفتند ، خشکشان زد و من که تبم قطع شده بود دیگر نخوابیدم که نخوابیدم . غروب همان روز رختخواب مریضیم را جمع کردند و سه روز بعدش هم روی پای خودم بلند شدم و راه افتادم . بابی می تواند به خواب آدم بیاید و مریض حصبه ای دم مرگ را شفا بدهد ؟ »
با این همه شایعه بابی گری سید رواجی روز افزون داشت و چندان هم بی راه نبود . آخر آدم مسلمان ممکن است توی کوچه پشت مدرسه پسر رخساره خانم بابی را از زیر مشت و لگد بچه مسلمان ها نجات بدهد و دستش را بگیرد و ببرد به خانه اش ؟! و بعد هم با کمک رمضان خان آجان ببردش و بسپاردش دست پدر و مادرش ؟ »
ظاهرا احمدو هم از همین دسته بود که هر وقت در کوچه یا بازار چشمش به سید می افتاد ، فوری فکر مصرف اسافل اعضا به سرش می زد و حواله ای بی دریغ به ایل و طایفه منکران امام زمان .
* * *
روزی که احمدو در میدان شیوه کشی پیدایش شد ، من در کنار دست آسید احمد نشسته بودم و تماشاگر تلاش مرد زحمتکش بودم که با دقت و مهارت همیشگی اش دسته شکسته گلاب پاش بارفتنی را به بدنه اش می چسباند .
عربده « نفس کش » احمدو در میدان پیچید و جماعت ولگردان صحنه میدان به انبوه ملتزمان رکابش پیوستند . احمدو از دهانه شمالی میدان وارد شد ، از مقابل چند دکان شیوه کشی و کوزه گری گذشت و هنوز چند مغازه ای تا دکان سید احمد فاصله داشت که با نعره ....
ادامه دارد ..........
آن روزگار مبارک سرانجام فرا رسید . . .
* * *
تاریخ صعود احمدو بر مسند قدرت مقارن سقوط رضا شاه است از تخت سلطنت _ که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند _ و سقوط رضا شاه نیز مقارن است با ایام البته فرخنده " فرجامی " که سرباز هندی زیر لوای امپراتوری بریتانیا مثل مور و ملخ به جنوب ایران سرازیر شدند . فوجی هم از این جماعت نصیب ولایت بی نصیب ما سیرجان شد .
قالب سربازان هندی سیلک ها بودند و این مردم سلحشور چنان که می دانید از حسن طلب و لطف سلیقه خالی نیستند ، که دلبسته زنند و جگر خسته شراب . از برکت قدوم میمنت لزوم مهمان ناخواسته ، شهرک خاموش ما قیافه تازه ای پیدا کرد . علاوه بر عرق فروشی عباس آقا که اکنون جنبه رسمی و علنی پیدا کرده بود ، جهودان ولایت هم بازار کسب و کارشان رونق گرفت و عرق های دستکش ملا هارون و ملا سلیمان یهودی در کام سیلک های می خواره مزه کرد . می خوارگی آن ها در پناه سر نیزه مجرد بیگانه در شهرکی پنج و شش هزار نفری با مردمی به شدت پای بند دین و عفت ، مسائلی ایجاد کرده بود که به همت مشگل گشای احمدوی نازنین حل شد . هم زنان و دختران شهر از تعرض بدمستان بی حفاظ رستند و هم احمدوی ولایت ما نه تنها به نوائی رسید ، که صاحب کیا و بیائی شد .
مرد کاردان با دسته های اسکناسی که فرمانده هندیان در اختیارش گذاشته بود سوار اتوبوسی شد و پس از دو روزی اطراق در " شقوی " بنر عباس چند تائی از لگورهای آنجا را برداشت و با خود به ولایت آورد و در خرابه های متروک جنوب شهر منزل داد و مشغول پذیرائی از مقدم _ البته گرامی _ مهمانان عزیز شد .
اکنون احمدوی ما در پناه بیرق امپراطوری فخیمه و حمایت سر نیزه سیلک های هندی احمدخانی شده بود و آن هم چه احمدخانی . آجان هایی که تا دیروز برق کلاهشان رنگ از رخساره احمدو می ربود ، اکنون از سایه احمدخان رم می کردند و بمحض شنیدن عربده او از آن سر بازار یا راهشان را کج می کردند و سر به کوچه پر پیچ و خم می گذاشتند و یا در پاچال دکان بقالی چمباتمه می زدند و سرشان را پناه می گرفتند تا خطر بگذرد .
ملازمان روز افزون موکب احمدخان تعدادشان از ده نفر گذشته بود و همه فدائیان جان بر کفی تا با یک اشاره " خان " مغازه ای را غارت کنند و دمار از روزگار نفس کشان ولایت بر آورند . در فاصله کمتر از یک ماه هیبت احمدو چنان وحشتی در دل های مردم افکنده بود که حتی فکر مقابله با او در ذهن پهلوانان ولایت هم نمی گذشت تا چه رسد به مشتی کسبه پریشان روزگاری که شیشه عمرشان موجودی دکانشان بود .
مسأله مشکل در برخورد با احمدو بلاتکلیفی مردم بود . اگر سرشان را فرو می افکندند و می گذشتند ، نعره اش بر می خواست که : « سلامت چه شد ؟ » و اگر سلامش می کردند ، شروع به فحاشی می کرد که : « مرا دست انداخته ای ؟ »
هر روز نوبت یکی از سرشناسان شهر یا کاسبکاران بازار بود که احمدو مست لایعقل به سراغش رود و بعد از نثار مجموعه ای از فحش های ابتکاری ، حق و حسابش را بگیرد . شیوه تلکه کردن احمدو تنوعی داشت ؛ یک روز جلو کله پزی حاجی عبدالله آشپز سبز می شود و فرمان می داد تا همه کله و پاچه های دیگش را در قابلمه ای بریزد و به عشرتکده های او بفرستد ، روزی دیگر مقابل مغازه آسید حاجی عطار شروع به عربده کشی می کرد و چون دارو و دواهای سید به کارش نبود به چند عدد اسکناس _ به قول خودش پشت گلی _ قناعت می نمود ، روزی دیگر سینی پشمک حاجی اسماعیل قناد را به تاراج می داد و روزی هم مقابل سر در بلند خانه اشرافی حاجی نجد شروع به عربده کشی می کرد که : « حاجی اگر آبروی خودت را می خواهی زود یکی از آن صیغه ها را بفرست که لازم داردم ... » و حاجی نازنین که هرگز کمتر از یک دوجین دختران صیغه خوانده فقیر خوبرو در حرمسرایش نبود ، مجبور می شود با زمزمه : « دهن سگ به لقمه دوخته » دستور احمدو را به مرحله اجرا بگذارد .
در نظر کیمیا اثر احمدو ، " بابی " و " دهری " و " فکلی " و " درویش " و " سنی " همه از یک قبیله بودند و همه ایل و طایفه شان واجب القتل ؛ و از آن مهم تر همه مال و منالشان واجب الغارت . توی بازار چرخی می زد و هر مغازه ای را که رنگین تر می دید پا سست می کرد و اگر دسته اسکناس دیر می رسید فرمان غارتش در سقف های گنبدی بازار می پیچید و در یک لحظه ملازمان به نوائی می رسیدند . هر بامداد سری به خانه ملا یزقل می زد و با عرق سگی های دو آتشه قدرت خانم _ زن خوش دسته و پنجه ملا _ نشاط و نیروئی می گرفت و سر به کوچه و بازار می گذاشت و علاوه بر اعضای رسمی دارو دسته ، انبوهی از بیکارگان و تماشاچیان ولایت در التزامش .
* * *
اگر از فلکه مرکزی ولایت ما به بازار کهنه سرازیر شوید و از میان انبوه جماعت رنگارنگی که غالبا به عنوان نوعی وقت کشی فضای بازار را انباشته اند ، بگذرید و در انتهای بازار به سمت چپ بپیچید به میدانی می رسید که روزگاری بزرگ ترین میدان عالم بود و امروزه _ بی آن که در و دیوارش تغییری کرده باشد _ محوطه تنگ تو سری خورده ی محقری است که گلوگاه جنوبی اش به بازارچه کج و معوجی می پیوندد و این بازارچه به میدان دیگری منتهی می شود که اسم امروزینش را نمی دانم اما در روزگار کودکی من به " میدان شیوه کش ها " معروف بود . وضع ظاهر این میدان هنوز هم تغییر چندانی نکرده است جز این که انتهایش که در ایام کودکی من به آخر دنیا می پیوست اکنون به خیابان نوسازی محدود شده است . در دهنه جنوبی میدان نخست کتاب فروشی بی مشتری محقری بود با پیرمردی که از کسادی کالا غالبا نشسته و چرت می زد و پسر بچه فضول کنجکاوی که مجبور بود به در و دیوار خانه راحت باشی دهد و هر بامداد همراه پدر از خانه در آید و در هر فرصتی خود را به میدان شیوه کش ها برساند و به تماشای جالب ترین هنرنمائی های روی زمین مشغول شود .
میدان شیوه کش ها تماشاگه اسرار بود و دکان های اطرافش لبریز از مناظر تماشائی و جلوه های آفرینندگی . برای کودک چهار ساله چه منظره ای دلنشین تر از کارگاه کوزه گری که به چشم خود می بیند چگونه قطعه ای گل بر سطح چرخ کارگاه زیر پنجه های نقش آفرین کل میرزا می چرخد و جان می گیرد و نازک می شود و به شکل کوزه و کاسه ای در می آید ، چه منظره ای دیدنی تر از دکان شیوه کشی که کهنه ها و تریشه های پارچه تا می خورد و کنار هم قرار می گیرد و با ضربه مشته شیوه کش تبدیل به تخت کفشی می شود به انتظار رواری که رویش را فروپوشاند و به عنوان ملکی و گیوه به بازار عرضه گردد ، چه صحنه ای هیجان انگیز تر از کوره مشتعل آهنگری و اُستای در پای چال ایستاده که با انبر درازش قطعات آتشین آهن را از کوره بیرون می کشد و بر سندان می گذارد تا ضربه های پتکی که به مدد بازوان قوی شاگردان بر او فرو می آید تبدیل به بیل و کلنگش کند .
میدان شیوه کش ها بخلاف میدان اولی همه صحنه هایش دیدنی است ، اما دیدنی تر از همه دکان بست زنی آسید احمد است با یک جهان ابزرا و اسبابی که روی میز کوتاه پایه سیاه رنگی چیده اند . از انبرک های کوچک و بزرگ گرفته تا سیم های نرم و باریکه های حلبی و پیاله محتوی آهک و تخم مرغ سوراخ شده و مته ای که با کشیدن کمانی می چرخد و سطح لغزان ظروف چینی را سوراخ می کند و دست ورزیده ای که با مهارت و حوصله قطعات چینی شکسته را کنار هم می گذارد و بست می زند و آز آن هم مهم تر مرد خوشروی مهربانی که پشت میزک روی تخته پوستی نشسته است و گرم کار خویش است و بی اعتنا به وجود مزاحمی که در برابر سکوی دکانش ایستاده و حلوای تقتقونیش می زند و مایع ژلاتینی از بینی سرازیر شده را با آستین پیراهن پاک می کند و با همه وجودش محو تماشای چرخش مته است و سوراخ کردن بشقاب و بهم چسباندن قطعات شکسته با فرو کردن سیمی در سوراخ ها و پوشاندن دور و بر بست از مخلوط آهک و سفیده تخم مرغ و هنرهائی از این قبیل که در نظر البته صائب کودک چیزی از مقوله جادوگری است .
مرد جادوگر نه تنها تماشاچی بالفضول را از برابر دکانش نمی راند ، که گاهی هم با دعوت محبت آمیز : « خسته می شوی میرزا ، بیا بالا بنشین . » به او اجازه می دهد که از سکوی دکان بالا رود و کنار دستش بنشیند و با هزار و یک سوال کنجکاوانه در صدد کشف اسرار جادوگری باشد که چگونه لوله شکسته قوری را به بدنه اش وصل می کند و کاسه چینی دو قطعه شده را به کمک مفتول های ظریف بهم می پیوندد .
کودک قطعا هفته ها و ماه ها کنار دست سید نشسته است اما کهن ترین صحنه ای را که به خاطر دارد مربوط به روزی است که قرار است به سفارش مادر به سراغ سید رود و درباره قوری شکسته ای که دیروز برایش فرستاده اند ، سوال کند که آیا آماده است یا نه ؟ و اگر آماده بود به پدر خبر دهد تا برود و تحویلش گیرد .
ادامه دارد ..........
هم ولایتی بلند آوازه ما " احمدو " را نه شما تهرانی ها می شناسید و نه حتی با تلفظ درست نام نامیش آشنا هستید . لطفا آن لبخند تمسخر را از گوشه لبتان مرخص فرمائید و زمزمه اعتراض را هم قطع کنید که : « تلفظ درست یعنی چه ؟ احمدو ، احمدو است . »
خیر قربان احمدو ، احمدو نیست . تلفظ صحیح احمدو هنری است که نزد ما کرمانیان است و بس . ما ساکنان دارالامان کرمان کلمه احمد را درست به همان صورتی تلفظ می کنیم که نود و نه درصد شما هم وطنان فارسی زبان _ یک درصد باقی مانده را به جماعتی اختصاص دادم که اخیرا از برکت روزگار حاضر مشق تجوید کرده اند و حای حطی را با چنان غلظت خ مانندی تلفظ می کنند که دل در خاک پوسیده مرحوم " یعرب بن قحطان " غنج می رود _ با عرض معذرت از این معترضه مزاحم ، عرض کردم کلمه احمد را ما کرمانی ها به همان صورتی تلفظ می کنیم که شما تهرانی ها و خراسانی ها و حتی رشتی ها .
اما بمحض این که حرف دال مختصر تکانی خورد و به قول نحویون حرکتی به خود گرفت ، میم سرافراز قبل از خود را دچار سرافکندگی می کند و باز هم به تعبیر اهل اصطلاح ، فتحه اش را به کسره مبدل می سازد ، آن هم چه کسره ای که خدا نصیب هیچ حرفی از حروف الفبا نکند ... .
خوب ، اکنون که بدین سادگی با یکی از رموز لهجه شناسی آشنا شدید اسم نازنین " احمدو " را مثل ما کرمانی ها تلفظ کنید و قبول کنید که پیش از این در جهل مرکب غوطه می زدید و این منم آن که از این مصیبت نجاتتان داد و به شکرانه آن اخلاقا موظفید بقیه روده درازی هایم را تحمل کنید و به روی مبارک مبارکتان نی آورید .
باری احمدو ما از آن لعبتان نازنین زمانه بود و به حرمت همین شخصیت استثنائی ، هم ولایتی های بنده هرگز اسمش را بدین سادگی بر زبان نمی آوردند . اسم پدر و مسقط الراس آبا و اجدادیش را هم بدنبال نامش اضافه می کردند و می گفتند : « احمدو اصغر ماهونی » .
پدرش اصغر سال ها پیش از ماهان به سیرجان مهاجرت کرده و این تخم دلدل را هم با خودش به ولایت ما آورده بود . شغل پیرمرد دلالی قالی بود . مبادا با شنیدن ترکیب دلالی قالی تصویری از فرش فروشی های سابق خیابان تخت جمشید سابق در نظرتان مجسم شود و تاجران صد البته محترم پشت میز نشسته ای که ارقام حساب بانکی شان با رقم های نجومی پهلو می زند . ابدا ابدا ، ز آب خرد ماهی خرد خیزد .
سیرجان چهل پنجاه سال پیش با پنج شش هزار نفر کور و کچل که تخصصشان گرسنگی خوردن بود و شکر خدا به جای آوردن ، دلالی فرشش هم چیزی بود در سطح مشاغل دیگر . مرد در چهل و چند سالگی به پیری رسیده سیه چرده لاغر اندامکی را در نظر مجسم کنید با یک عدد قالیچه دو سه متری از طول تازده روی شانه انداخته و کلاه دوره دار چرک اندودی تا محاذی گوش ها پایین کشیده و چپق درازی در لیفه تنبان تپانده که حوزه عملش بازارچه منحصر به فرد ولایت است و از این سر تا آن سرش را مثل شترهای آبکش می رود و بر می گردد و جلو بعضی مغازه ها پای سست و چپقی چاق می کند تا اگر صاحب دکان نگاه عنایتی به قالیچه انداخت با وقاری ملازم نشأه از شیره برخاسته ، قالیچه را در مقابل دکان روی زمین پهن و با نوازش دستی چروکش را صاف کند و رو به قبله بایستد و با سوگند صادقانه ای بر شک دستور مشتری بی افزاید که : « حضرت عباس وکیلی ، همین امروز صبح شصت تومان پولش را دادم » و با استمداد از دست بریده و تیغ بران حضرت ادعا کند که : « دو تومن به ما حلال ، اگر بیشتر بخواهم الهی آزار آتشک بشود و به جون زن و بچه ام بیفتد » .
ظاهرا در یکی از همین معاملات پیرمرد بیچاره قسم دروغی خورده بوده است که لقمه حرامش به آزار آتشکی تبدیل شده و بجای آن که به جان زن و بچه اش بیفتد ، به جان خودش افتاده بود . آن هم آزار آتشکی به نام " احمدو " که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکند ؛ حتی کافران حربی مفسد فی الارض .
احمدو متخصص فن چاق کردن بود و یکی از فضایل بی شمارش کتک خوردن و رجز خواندن . بعضی آدمیزادگان اول رجز می خوانند و عربده می کشند و مبارز می طلبند و در پی آن کتک می خورند اما احمدوی ما هنرش این بود که بعد از کتک خوردن شروع می کرد به رجز خواندن .
جوان نازنین با آرامش و سلامت کینه ای ذاتی داشت و به قول ما سیرجانی ها عاشق « دعوا مرافعه » راه انداختن بود ، آن هم بی هیچ قصد و منظوری و بی احتمال اندک فتح و فایده ای . دعوائی صرفا به خاطر دعوا ، از مقوله هنر برای هنر .
دو سه نفر را در نظر آورید که در حاشیه کوچه ایستاده اند و با هم گرم اختلاطند . احمدو از راه می رسد و بی آن که قصد انشائی داشته باشد همراه فحش غلیظی تنه محکمی به یکی از آنان می زند . طرف بر می گردد و با سوال عتاب آمیز « مگر کوری ؟ » زمینه ای فراهم می سازد تا احمدو یک نیمه لگدی نذر حریف کند و پاداش این ایثار جوانمردانه ، پذیرایی مشت و لگدهای جانانه حریفان شود و با اولین ضربه ها مثل نعش بهزاد فرش کف کوچه گردد و همراه هر ضربه ای که بر سر و صورتش فرو می آید ، فریاد رجز خوانیش در فضا پیچد که : « خوب دخلت را آوردم ، بخورش نوش جان » و رهگذران تماشاگر را در مقابل این سوال بغرنج قرار دهد که : « مخاطب احمدو کیست ؟ » حریفی که می زند و بی دریغ می زند و کاری می زند و یا خود جنابش که می خورد و حسابی می خورد و رجز می خواند ؟
این عربده کشیدن ها و کتک خوردن ها اگر چه با رجز خوانی همراه بود و نفس رجز خوانی تا حدی از تلخی احساس ضعف و تحمل کتک می کاست اما احمدوی ما هم بالاخره آدمیزاد بود و با همه کندی ذائقه ، طعم نادلپذیر کتک را احساس می کرد و با هر ضربه ای گرهی بر عقده های در سینه پیچیده اش افزوده می شود ؛ و این وجود سراپا عقده در انتظار روزگاری بود که بتواند حسابی عقده گشائی کند . در انتظار روزگاری که وسط میدان بایستد و ضامن دارش را در هوا بچرخاند و پایش را بر زمین بکوبد و با نعره هول انگیز « آهای نفس کش » مبارز بطلبد و خلایق نه تنها جرأت قدم پیش گذاشتن نداشته باشند که حتی از بیم اطلاق « نفس کش » نفس در سینه فرو برده را هم بر نیارند .
آن روزگار مبارک سرانجام فرا رسید . . .
ادامه دارد ..........
تو آزادی که بمیری _ آزادی که بروی
پرنده آزاد بود که پرید
دروغ می گویی که تدبیر باید هوش باشد
فکر آزاد است که بلغزد در دره پشیمانی
همه آزادند
زنی آزاد است که لخت به مرد بی اندیشد
دوره گرد آزاد می چرخد _ آنچه تو در خفا هم هجا نمی کنی
گستاخ آزاد می گوید
سایه آزاد شکلک در می آورد
و پیرمرد راحت سیگار می کشد
چون آزاد است
موسیقی مرگ روی نوار تمام مغزها آزاد نت می نویسد
من آزادم که خرابم
تو فراموش کردی که آزادی
دست های من از تمسک به تهی آزادند _ و پاهایم مال فرار برای آزادی است
یک بار باران آمد
و از این کوچه دختری گذشت که خیس آزاد بود
برج نگاه آزاد می پرید
تا تصادف چشمی با آنی از تماشا آزاد شد
و دیوانه آزاد سوت می زد ، من می خندیدم گرفتار
خستگی مسافر آزاد در هر بیطوته ای اتراق می کند
ولی چاه اوج ژرفنای آزادیست _ خوش به حال فریاد که آخرین کولی
ماندگار آزاد زمینی ست
چه عصریست طلوع سنگین و غروب غمگین و روزگار ، وحشی آزادیست
یک انگشت آزاد مرا نشان داد و زخم من دوباره سرباز کرد
یک بار در دهی الاغی آزاد عرعر می کرد و هیچکس نگفت : ساکت !!!
کاش می شود ای عزیز وسط خیابان آزادی لخت برقصی تا همه می دیدند بی ریا
با هنری
کاش می شود مثل دزدی آزاد به خانه ما بیائی
ماشین در پارکینگ آزاد است
و هوس از خواهش گرم یک بستر
آب یک لیوان را باید خورد
فقط اشک آزاد است تا روی سوز دل بچکد
من چیزهائی دیدم همه آزاد _ دیدم طفلی از مدرسه آزاد شد
و یک زندانی تونل آزادی حفر کرد
و شعله چراغی از آزادی یک سنگ خاموش مرد و آینه ای که مرا آزاد نشان می داد
شاید خودم خواستم پشت حباب چشمان تو ترک بخورم ، که آزادم
و به همه گفتم که دوستت دارم _ پرده های پنجره حصارند ولی شب تابستان
وقتی اتاق در گرما پخت پنجره دوباره آزاد می شود _ گاهی دلم می گیرد و بعد
می گویم همه چیز آزاد است _ مثل آزادی تیری از کمان ابرویی و نشستن روی
سیبل نگاهی _ گاهی آزادی یک زن با عدالت حکمی و یا آزادی یک
مرد وقتی دروغ می گفت
آزادی یک نقشه به دست اجرا _ آزادی یک خواب با سلاح تعبیر
آزادی یک کبوتر با دستان بی گناه عشق بازی
آزادی هله سکوتی وقتی لبان تو می شکفد_آزادی یک کلاه وقتی از سر می افتد
آزادی یک قصه به دست راوی _ آزادی مادر بزرگ وقتی می میرد _
آزادی دروازه ای وقتی گشوده می شود _
آزادی انتظار از جاوید یک خبر _ آزادی یک نذر وقتی ادا می شود _
آزادی دعا وقتی قبول می شود _ آزادی یک عبور وقتی که می ایستد _
آزادی طنابی وقتی پاره می شود_آزادی میوههای روی میزوقتی خورده می شوند
آزادی حوصله وقتی که سر می رود _ آزادی فراغت وقتی که هدر می رود
آزادی راز وقتی که فاش می شود _ آزادی دل وقتی می شکند
آزادی یک پشقاب وقتی که می شکند _ آزادی گوش ها وقتی کر شدند
آزادی چشم ها وقتی عاشقند _ آزادی طماعی وقتی دق کرد
آزادی یک محبت وقتی نثار شد
آزادی یک بوسه وقتی روی لبی سوخت
آزادی فراق در فرصت یک دیدار _ آزادی حرف هایی وقتی گفته می شود
آزادی نامه ای وقتی خوانده می شود
آزادی قلمی وقتی سلاح می شود _ آزاد شدن یک قطار از وحشت تونل
آزادی من تا به تو برسم
آزادی پاها وقتی مسافرند
آزادی مهاجر وقتی که بر می گردد
آزادی آدمک های چوبی وقتی سوزانده می شوند
همیشه دل می گیرد
و همیشه چیزهای زیبائی آزادی یست
پی نوشت ها :
1_ " فروت " ؛ " حمید رضا کاتب تبریزی " ؛ " انتشارات الیاس "
2_ یک هفته از مرگ شاعر این شعر _ پسرخاله ام _ می گذرد .
3_ امیدوارم روحش قرین رحمت باشد و خداوند به خانواده اش _ مخصوصا خاله ام _ صبر عطا فرماید .
4_ چندین سال بود خبری ازش نداشتم و از زمانی که خاله ام و شوهر خاله ام از هم جدا شدند ، دیگه ندیده بودمش .
5_ سه شنبه بعدظهر از سر کار می آئی خانه ، مادرت بهت می گه پسر خاله ات بر اثر برق گرفتگی فوت کرده و تو تنها بعد از این همه سال یادت می آید که آره پسرخاله ای هم داشته ای !!!
6_ جمعه ، خانواده برای شرکت در مراسم ختم راهی تهران می شوند و تو که مرخصی نداری و شیفت بعدظهر هستی _ اما انسان به خودش که دیگه نمی تواند دروغ بگوید ، می تواند ؟ هر چه در اعماق دلت جستجو می کنی هیچ قرابتی باهاش احساس نمی کنی و ... _ میری سر کار .
7_ شنبه صبح که از خواب بلند می شوی مادر یک کتاب بهت می ده و ... و تو تازه می فهمی که آره پسرخاله واقعیت چقدر دور است نسبت به آن ذهنیتی که از پسرخاله ات داشته ای .
8_ شنبه هم شیفت بعدظهر هستی و در سرویس فرصت بهت دست می دهد تا چند تا از شعرهایش را بخوانی و در مورد پسر خاله ات فکر کنی .
9_ شب ساعت 23:50 می رسی خونه و می شینی فیلم Match Point را می بینی .
10_ یک شنبه ساعت ده صبح ، تو از خواب بیدار شده ای و حالا داری هم به پسرخاله ات فکر می کنی و هم به فیلم Match Point و هم شانس و هم ...
امشـب ای سـاقی اگـر مست به میـخانه بمیرم
چشـم در چشـم تو ، لـب بـر لـب پـیـمانه بمیرم
تـا بـه پـنـدم پـس از این شیخ لب از هم نگشاید
سرخوش از می شوم و مست به میخانه بمیـرم
آخـر از عـشـق تـو ایـن گـونـه کـه رسـوای جهانم
رو بــه صــحــرای جــنــون آرم و دیــوانــه بــمـیـرم
گـر تـو چـون شـمـع شـب افروز کـنـارم بنـشینی
پــر و بــالـی زنــم از شـوق و چـو پـروانـه بـمـیـرم
هــم بــه فـرمـان تـو ای صـبـح امـیـد دل عـاشــق
شـمع سـان از نـفـسـی سـرد به کاشانه بمیـرم
ز آشـنـایــان ره عــشــقــم و جــویــان مــحــبــت
بـیـم دارم کـه در ایـن کـوی چـو بـیـگـانـه بـمـیـرم
چــشــمــه آب حــیــاتــم اگــر از چــشـم نـهـانـم
نـه شـگـفـت اسـت کـه دور از لـب جـانانه بمیـرم
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند .
یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند .
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زد ، از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت . دامادش فورا شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد .
فردا صبح یک ماشین پژو 206 نو جلو پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه نوشته بود :
« متشکرم ! از طرف مادر زنت . »
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فورا شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد .
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته شده بود :
« متشکرم ! از طرف مادر زنت . »
نوبت به داماد آخری رسید . زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت ، اما داماد از جایش تکان نخورد . او پیش خود فکر کرد ، وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود ! پس چرا من خود را به خطر بیندازم ؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .
فردا صبح یک ماشین " بی ام و کورسی آخرین مدل " جلو پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته شده بود :
« متشکرم ! از طرف پدر زنت . »
پی نوشت ها :
1_ " روزنامه ایران " ؛ " ویژه نامه ایران زمین _ اصفهان _ " ؛ " مورخ 17/1/87 "
2_ خواندن این داستان بی اختیار مرا یاد خانم بنفشه رافع عزیز و داستان های زیبایشان انداخت .
3_ گفتیم بنفشه خانم و یادمان آمد که ایشان گفته اند که : « رایانه شان مشکل دارد . » امیدوارم که انشاء الله مشکل رایانه هم حل شده باشد .
4_ چه جالب داستان مرا یاد بنفشه خانم انداخت و بنفشه خانم ، یاد رایانه و رایانه هم یاد سید عزیزمان _ امیر حسین مولانا _ انداخت . امیدوارم ایشان همانطور که قول داده بودند به کمک این خواهر عزیزمان شتافته باشند و مشکل رایانه ایشان را بر طرف کرده باشند .
5_ پی نوشت دیگه ای هم یادمان نمی آید .
6_ خوب ، پی نوشت های امروز زیاد شد . برای این پست همین قدر کافی است .
7_ از قدیم گفته اند که هفت عدد مقدسی است و دلمان نیامد حال که نزدیک شده ایم به این عدد و تنها یکی پی نوشت فاصله داریم ، از نوشتن پی نوشت هفتم خودداری کنیم . پس این پی نوشت آخر را هم قبول کنید .
۳ _ خرس سوم
خرس سوم از اسلاف خود زيركتر بود . هنگامی كه تذكر شير را می خواند ، بخود گفت :
« روزگار بدی است ، جنايات كوچک به استهزاء و جنايت بزرگ به نيزه می انجامد ! شايد بهتر باشد كه اصلاً نروم ؟! »
گزارشی به اين مضمون برای الاغ فرستاد :
«چون جنايت بزرگ و كوچک هيچكدام مجاز نيست ، آيا می توان به جنايت متوسط دست زد ؟ »
اما الاغ از دادن جواب صريح طفره رفت و چنين نوشت :
« تمام دستورات لازم در قانون جنگل يافت می شود . »
خرس به قانون مراجعه كرد و برای هر موضوع قابل تصوری مانند ماليات خز ، قارچ ، ميوه های حبه ای و حتی جوز كاج در آن مقرراتی يافت . ولی قانون درباره جنايات ساكت بود !
الاغ به تمام سؤالات ديگر با همان ابهام پاسخ گفت :
« طبق مقررات اقدام شود!»
خرس سوم زير لب غريد :
« خدای من ! ببين كارما به كجا كشيده ! به آدم مقام عالی اعطا می كند و آنوقت درباره بيدادگری هایی كه با آن ملازمه دارد يک كلمه هم نمی گويند ! »
و باز دو دل شد و بخود گفت :
« آيا اصلاً صلاح است بروم ؟... »
و اگر بخاطر پول زيادی كه در خزانه انتظار او را می كشيد نبود ، مسلماً نمی رفت .
او با دو پای خود به جنگل رسيد _ خيلی هم با فروتنی _ هيچ روزی را برای پذيرایی رسمی و هيچ ساعتی را برای شنيدن گزارش تعيين نكرد ، بلكه يكراست درون لانه اش خزيد ، پنجه اش را به دهان برد و مشغول مكيدن شد .
همانطور كه دراز كشيده بود ، پيش خودش فكر كرد :
« نمی توان حتی پوست يک خرگوش را هم كند ، اگر بكنی می گويند جنايت كرده ای و آن هم چه كسی می گويد ؟ خوب ، اگر شير یا الاغ باشد حرفی نيست ، اما نه آن دهاتی های جنگلی اينطور می گويند . عيب كار همين است و بعد هم وارد تاريخ می شوی ! راستی هم كه چه تاريخی ! »
همانجا دراز كشيد و تاريخ را بمسخره گرفت ، ولی در اعماق قلبش احساس خوف كرد . كم و بيش اطلاع داشت كه خود شير نيز از تاريخ انديشناک است . خيلی دلش می خواست بداند كه چطور با توده عوام جنگل مواجه خواهد شد ؟ تمام مسئوليت را بعهده داشته باشی و نتوانی دزدی و غارت كنی ! چنين چيزی را هرگز كسی شنيده بود ؟ هر راهی که می خواست پيش گيرد فرياد بر می خواست كه :
« ايست ! راه خطا می روی آقا ! »
امروزه هر كسی ، حتی سنجاب حقی دارد . يک گلوله توی پوزه اش ، اين حق اوست . آن ها حق دارند و او وظيفه . ملاحظه می فرماييد ؟ در واقع چه روزگار خوبی ! وظيفه هم كلامی تو خالی پيش نيست ! بی سرو پاها يكديگر را می بلعند و تو نمی توانی حتی پوست يک خرگوش را هم بكنی ! تف بر اين روزگار . همه اين ها زير سر الاغ است با آن زبان بازی و دخالت بيجا و خلط مبحث هايش . او بجای اين كه در اين باره فكر كند كه چه كسی الاغ را چنين قدرت فوق العاده داده است و چه كسی به او اجازه داده است كه چهار نعل بتازد ؟! ملزم بود در باره " حق : غرولندكند ! « طبق مقررات اقدام شود ! » هه .
زمانی دراز بدين نحو خرس پنجه اش را مكيد و حتی وظايف حكمرانی را شروع هم نكرد .
در حقيقت يک بار كوشيد حضور خود را " طبق مقررات " اعلام كند و به اين منظور از بلندترين درخت جنگل بالا رفت و با تمام قدرت نعره زد . ولی اين كار هم بيفايده بود . بی سر و پاهای جنگل كه مدتی دراز جنايتی نديده بودند ، آن قدر گستاخ شده بودند كه تنها تفسيری كه از حركت او كردند اين بود كه گفتند :
« نعره خرس را می شنوی ؟! بايد پنجه اش را در خواب گاز گرفته باشد . »
جناب سرگرد بدون اين كه نتيجه ای بگيرد به لانه برگشت .
ولی هنوز همانطور كه سابقاً گفتيم ، خرس سوم حيوان فهميده ای بود و به لانه اش بر نگشت كه وقت را به گله و شكايت بيحاصل بگذراند . او در واقع نقشه با ارزشی می كشيد و در واقع نقشه ای هم كشيد .
نكته اينجاست كه همانطور كه خرس درون لانه اش دراز كشيده بود ، در جنگل كارها به صورت عادی جريان داشت . البته اين وضع را نمی شد رفاه ناميد . اما بالاخره وظيفه يک حكمران استقرار يک نظم ايده آل نيست . بلكه حراست و حمايت نظم موجودی است كه عليرغم نقيصه هايش قرن ها تقديس شده است . نظم موجود با ارتكاب هيچ نوع جنايتی _ چه كوچک ، چه بزرگ و چه متوسط _ بوجود نيامده است ! نه ، او بايد به همان جنايات " طبيعی " قانع باشد . اين رسم كهن كه مقرر می دارد گرگ ها ، خرگوش ها را پوست بدرند و قوش ها و جغدها ، زاغان را پر بكنند ؛ گر چه نظمی مترادف رفاه نيست ، معهذا نوعی نظم است و از اين رو بايد متابعت شود و گذشته از آن چون خرگوش ها و زاغ ها نه تنها شكايتی ندارند ، بلكه به زندگی و زاد و ولد خود ادامه می دهند . نتيجه می شود كه " نظم " پيش گفته از چارچوب اصلی معين خود در نمی گذرد و براستی آيا اين جنايات " طبيعی " كافی نيست ؟
در وضع مورد بحث ، امور همانطور كه شرح داده شد جريان داشت . جنگل يكبار هم نظم مقرر خود را ترک نكرد . روزان و شبان طنين ميليون ها صدا را منعكس كرد . بعضی از آن ها زوزه های رنج بود و بعضی ديگر غريو پيروزي . سيمای ظاهری ، صداها ، بازی های نور و سايه ، تركيب جمعيت ، و همه چيز بنظر می رسيد همچون سنگ تغيير ناپذير برجای مانده است . خلاصه اين نظم آنچنان محكم بر پا شده بود و چنان استوار بود كه تنها چشم اندازش مداخله گرترين حكام را مجبور می ساخت كه فكر بيدادگری های شهوت طلبانه را از سر بدر كنند ، چه رسد به اينكه " به مسئوليت شخص حضرت اجل " قانون وضع شود .
بدين ترتيب ناگهان يک تئوری جامع شقاوت آميز در چشم خرد جناب خرس سوم شكل گرفت . اين تئوری در جزييات بی نقص و در عمل ثابت شده بود . در اين جا او مذاكره دوستانه ای را كه زمانی با الاغ داشت بخاطر آورد :
« چرا مرا با پرسش درباره جنايات زحمت می دهی ؟ قاعده كلی در سياستمداری اين است كه (8) Laissez Passer , Laissez Faire يا به اصطلاح روسی ، احمق سوار احمقی می شود و احمق ديگری او را می راند . آری چنين است دوست من . اگر به اين قاعده بچسبی جنايات خود بخود اتفاق می افتند و همه چيز سر جای خود خواهد بود . »
كارها به همان شكلی كه الاغ پيش بينی می كرد رُخ داد . تنها كاری كه خرس بايد می كرد اين بود كه بنشيند و خوشحال باشد كه احمقی سوار احمقی می شود و احمق ديگری او را می راند . بقيه كارها جريان طبيعی خود را طی خواهد كرد .
« اصلاً من نمی توانم بفهمم كه حكمران برای چه می فرستند ؟! آخر بدون آن ها هم ... »
هنوز اين لاف زنی ليبرال مآبانه را به پايان نرسانده بود كه به ياد مواجب هنگفتش افتاده و با شتاب " تخيلات زشت " خود را سركوب كرد .
« آه ، نه اوضاع بر وفق مراد است ، صدايش را در نيار ! »
با اين فكر غلتی زد و تصميم گرفت كه هيچگاه لانه اش را جز برای دريافت مواجبش ترک نكند . از آن پس كارها در جنگل با موافقت پيش می رفت . سرگرد می خوابيد در حالی كه مردم برای او بچه خوک ، طیور ، عسل و حتی ودكای خانگی می آوردند . اين باج ها را در جلو در ورودی لانه اش انبار می كردند . سرگرد در ساعت معينی بيدار می شد ، ازلانه اش بيرون می خزيد و آن ها را می بلعيد .
بدينسان جناب خرس سال ها در لانه اش زيست . در خلال اين مدت هيچ نوع وقفه و مانع خاصی در مسير زندگی بيدادگرانه ای كه مورد قبول جنگل بود پيش نيامد و هيچ نوع جنايت " طبيعی " رُخ نداد . خرس هم از مراحم شير بی نصيب نماند ، ابتدا به درجه سرهنگ دومی ، سپس سرهنگی و سرانجام ...
اما در اين مرحله فرح انگيز دوران خدمتش ، شكارچيان به آن بخش جنگل يورش بردند و خرس را به محوطه بی درخت راندند و همانجا بود كه او سر نوشتش با سرنوشت تمام جانوران خزپوش بهم پيوست .
پایان
پی نوشت :
8 : بگذار بگذرد ، بگذار بشود .
تا مدتی دیگر نخواهم نوشت ، پس در همین جا از دوستان به صورت موقت خداحافظی می کنم .
۲ _ خرس دوم
گاه اتفاق می افتد كه درخشانترين بيدادگری ها نيز نتيجه ای ببار نمی آورد و مقدر بود كه نمونه دردناک آن از جانب خرس ديگری عرضه شود .
در آن زمان كه خرس اول در حكومت بر جنگل آنچنان رشادت از خود نشان می داد ، شير خرس ديگری را كه او نيز یک سرگرد بود ، برای حكومت بر جنگلی ديگر اعزام داشت . اين جناب خرس از همنام خود كمی زيركتر بود و مهم اين بود كه او بخوبی می دانست آينده یک حكمران تمام و كمال به اولين اقدام او بستگی دارد . از اين رو حتی پيش از دريافت خرج سفر به دقت نقشه جنگی خود را طرح ريزی كرد و پس از آن عازم حوزه فرمانروایی خود شد . با اين حال دوره اشتغال او حتی از خرس اول هم كوتاه تر بود .
بطور عمده نقشه او اين بود كه بمحض ورود چاپخانه ای را در هم بريزد _ اين الاغ بود كه او را به اين كار راهنمايي كرده بود _ در هر حال معلوم شد كه در جنگل تحت فرمانروایی او حتی یک چاپخانه هم وجود ندارد . درست است كه قديمی ها می توانستند يک ماشين چاپ دستی را كه برای انتشار روزنامه رسمی جنگل بكار می رفت در آنجا _ زير آن درخت كاج _ بخاطر آورند اما سابقاً در حكومت ماگنيتسكی (6) چاپخانه مذكور در ملاء عام آتش زده شد و تنها مؤسسه فرهنگی موجود اداره سانسور بود كه وظيفه پخش اخبار جنگل را بر عهده طرقه ها گذاشته بود . هر صبح اين اخبار در سراسر جنگل منتشر می شد و آخرين خبرهای سياسی را اطلاع می داد و هيچكس از اين اخبار كمترين احساس ناراحتی نمی كرد . همچنين همه دانستند كه داركوب متعهد شده است كه " تاريخ جنگل " را بر روی پوست درختان كاج بنويسد ، ولی اين تعهد هم دوامی نكرد زيرا همچنان كه كار پيش می رفت مورچگان متمرد پوست درختان را می جويدند و ريزريز می كردند . بدينسان آشكار بود كه توده جنگليان كاملاً از گذشته و حال بيخبر بودند و هيچ نوع علاقه ای به آينده نشان نمی دادند . بعبارت ديگر آن ها روزگار را به بطالت می گذراندند و در ظلمت زمان فرو رفته بودند .
آنگاه سرگرد سراغ يک دانشگاه یا حداقل یک فرهنگستان را گرفت تا شايد بتواند آن را ويران كند . اما در اين مورد هم مثل ساير موارد معلوم شد كه ماگنيتسكی مقاصد او را پيش بينی كرده بود و تمام دانشجويان دانشگاه را به سربازی به پادگان های دوردست فرستاده بود و اعضاء فرهنگستان را در سوراخ درختی زندانی كرده بود ، كه هنوز هم در خواب مرگ بسر می بردند .
سرگرد بخشم آمد و خواست كه ماگنيتسكی مذكور را به حضورش آوردند تا او را پاره پاره كند (7) Similia Similibus Curantur ولی با تأسف عميق مطلع شد كه " ماگنيتسكی مذكور " برحمت ايزدی پيوسته است .
كاری نمی شد كرد . جناب خرس مدتی افسرده بود ، اما با وجود اين مأیوس نشد و بخود گفت :
« اگر اين پست فطرتان روح ندارند كه بتوان بر آن دست يافت ، مستقيماً بايد سراغ پوستشان بروم ! »
و بقولش هم عمل كرد . شب تاريكي را كه می پنداشت بحد كافی تاریک است ، برگزيد و دزدانه وارد حياط دهقان همسايه شد و یک اسب ، یک گاو ، یک خوک و دو گوسفند را كشت و گر چه می دانست حالا ديگر دهقان بكلی خانه خراب شده است ، باز راضی نبود . زير لب گفت :
« صبر كن ، كلبه ات را با خاک يكسان خواهم كرد و ترا به گدایی خواهم انداخت ! »
اين بگفت و چهار دست و پا به بام خزيد تا بيدادگری خود را تكميل كند . ولی فراموش كرده بود كه تير سقف پوسيده است . به محض اين كه با بر آن نهاد سقف فرونشست ، حضرت اجل در هوا معلق ماند و دانست كه همين الان به كف اتاق خواهد افتاد و البته نمی خواست بيفتند . پس پنجه هايش را در انتهای شكسته تيری فرو كرد و نعره برآورد .
دهقانان در اثر سروصدا بعضی مسلح با تبر و بعضی با شانه به آنجا آمدند . به هر طرف كه نگاه می كردند درهم ريخته بود . پرچين ها درهم شكسته ، درها چار طااق شده و در طويله خون موج می زد و در وسط محوطه گناهكار خود آويخته بود . دهقانان فرياد زدند :
« اوناهاش ، شيطان را نگاه كنيد ! او برای جلب نظر رؤسای خودش تقلا می كند و ما بايد از گرسنگی بميريم ! ياالله ، بچه ها بياييد خدمتش برسيم ! »
اين را گفتند و شانه را سربالا زير تنه خرس به زمين كوبيدند و بدين ترتيب به خدمات او رسيدند ؛ پوست او را كندند و تنه اش را در مرداب انداختند و پرندگان شكاری تا صبح آثار او را از ميان بردند .
بدينسان رويه تازه ای در جنگل پديد آمد كه به موجب آن بيدادگری های مشعشع نيز ممكن است مانند بيدادگری های ننگين پايان غم انگيزی داشته باشد .
هنگامی كه الاغ گزارش خود را درباره اين موضوع به شير تسليم كرد ، شير در حاشيه آن با پنجه های شاهانه خط كشيد :
« حكم تاريخ را به اطلاع خرس سوم برسانيد و به او بگوييد كه حواسش جمع باشد ! »
۳ _ خرس سوم
ادامه دارد . . .
پی نوشت :
6 : Magnitsky مرتجع تيرنگباز و دشمن فرهنگ ؛ در دوره سلطنت الکساندر اول از 1777 تا 1825 مي زيست.
7 : هر چيز با چيز مشابه درمان ميشود .
قسمت دوم
جناب خرس جنگل را می شكافت و ديوانه وار نعره می زد . در تمام زندگيش فقط يكبار چنين چيزی برايش اتفاق افتاده بود و آن هنگامی بود كه شكارچيان او را از لانه اش بيرون راندند و گروهی از سگ های شكاری را در عقبش روانه كردند ، تازی ها بر سر و رويش ريختند و به گوش ها ، دم و كفلش آويختند . آری در آن لحظه مرگ را به چشم خود ديده بود . ولی با وجود اين او با يک تكان همه را از خود رانده بود ، عده ای را ناقص و لنگ كرده و از دست بقيه گريخته بود . اما حالا راه گريزی نداشت . هر بوته ، هر درخت و هر پشته ای گویی جان گرفته او را مسخره می كند و اين ها ، همه را به گوش می شنود . حتی بوف خرف شبانگاه فرياد بر می كشيد :
« احمق ، مرغ سقا خورده است ! »
اما بدتر از همه اين بود كه تنها او بی اعتبار نشده بود ؛ نه ، اين بی اعتباری متوجه خود دستگاه حكومت بود . كسی چه می دانست شايد شايعات به جنگل های مجاور می رسيد و آن ها نيز او را به باد مسخره می گرفتند ؟!
راستی تعجب آور است كه گاه بی اهميت ترين علل منجر به وخيمترين نتايج می شود . آن مرغ سقا پرنده كوچكی بيش نيست ولی نام گوشتخوار بزرگی را لكه دار كرده بود . تا آن زمان كه مرغ سقا را نبلعيده بود هرگز هيچكس او را حتی در خيال هم احمق نناميده بود ، هرگز ! و می گفتند :
« عاليجناب ، شما به منزله پدر ما هستيد . »
همه می دانستند كه الاغ خود در نزد شير جناب خرس را ستوده بود و هر گاه الاغ كسی را بستايد حتماً چيزی در وجود اوست . اما اينک یک چيز بسيار بی اهميت ، یک سوء تدبير ، چشم همه را باز كرده بود . همه با زبان به او نيش می زدند :
« احمق ، مرغ سقا خورده است ! »
درست مثل اين است كه آموزگاری دانش آموزی را با سختگيری فوق العاده بسوی خودكشی براند . نه ، نه ، حتی با آن نيز قابل مقايسه نيست زيرا راندن یک دانش آموز بسوی خودكشی تنها یک عمل ننگين نيست بلكه یک جنايت محض است و حتی ممكن است شايسته عنايت تاريخ باشد . يك مرغ سقا ، درست تصورش را بكنيد خوردن یک مرغ سقا ! گنجشگ ها ، خارپشت ها و قورباغه ها می خوانند :
« چقدر خنده آورست ، مردم ! »
ابتدا عمل خرس موجب خشم شد . چه ننگی برای جنگل ! سپس آن ها به آزار او پرداختند . اول همسايگان ، بعد غريبه ها ؛ پرندگان اول ، بعد قورباغه ها ، پشه ها ، مگس ها ، همه و همه ، مرداب و سراسر جنگل از قاه قاه خنده پر بود .
سرگرد در حاليكه دماغ سوخته اش را با پنجه می ماليد با تأثر گفت :
« پس معنی افكار عمومی اين است ! اگر با آن مرغ سقا وارد تاريخ بشوم چه خواهد شد ؟ »
تاريخ چنان امر مهمی است كه حتی خرس ما از ياد آوريش در انديشه شد . خرس شخصاً تصور بسيار مبهمی از آن داشت ، اما از الاغ شنيده بود كه خود شير نيز از آن بيم دارد . الاغ گفته بود تاريخ اجازه نمی دهد كه كسی در وقايع آن با چنين هيأت وحشيانه ای ظاهر شود . در حقيقت تنها خوريزی بزرگ نزد تاريخ معتبر است ، در حالی كه بر جنايات كوچک تنها بايد تف انداخت . اگر او كار را با قتل عام گله ای چارپا ، غارت یک روستا و يا ويران كردن كلبه یک جنگلبان آغاز كرده بود ، مطلب ديگری بود . شايد آن وقت تاريخ ... ولی نه ، در اين اوضاع و احوال او ذره ای هم در فكر تاريخ نبود ! مهم اين بود كه الاغ نامه تهنيت آميزي به او مي نوشت و حالا نگاه كنيد افتخار خوردن یک مرغ سقا نصيبش شده است ! تصورش را بكنيد یک هزار ورست (4) چهار نعل بتاز ، خدا می داند چقدر خرج سفر حرام كن و آن وقت اولين كاری كه انجام می دهی خوردن یک مرغ سقا باشد . آه خدای من ! حتی كوچكترين بچه مدرسه هم به او خواهد خنديد . دونگوزهای (5) وحشی _ قلموق دشت استپ _ از اين پس همه خواهند گفت بجای اين كه طبق دستور مخالفان راسركوب كند ، سرگرد خرسه آمد و یک مرغ سقا را خورد ! بچه های سرگرد به مدرسه می روند و تا امروز بعلامت احترام آن ها را بچه های سرگرد می ناميدند ، ولی اكنون همشاگردی هايشان تا حد مرگ آزارشان خواهند داد . به سر آن ها فرياد خواهند زد :
« مرغ سقا خور ! مرغ سقا خور ! »
تنها خدا می داند كه چقدر " خونريزی " برای جبران چنين ننگی لازم است ؟! چقدر مردم را بايد لخت كرد ، غارت كرد و كشت ؟!
لعنت بر ايامی باد كه ديوار رفاه ملی برستم های بزرگ برپا بود ! اما ننگ و بيش از هزار بار ننگ بر دورانی كه می خواهد با جناياتی بس حقيرتر و نظامی نفرت انگيزتر به همان هدف ها برسد !
ترس بر خرس مستولی شد . خواب را از ياد برد و خبری از جایی نرسيد ؛ تنها در اين فكر بود كه وقتي الاغ موضوع را بشنود چه خواهد گفت ؟
آنگاه مثل اينكه رؤيایی تعبير شده باشد، ناگهان از جانب الاغ نامه ای رسيد :
« اعليحضرت مستحضر شدند كه شما در امر سركوبی مخالفان توفيقی كسب نكرديد و يک مرغ سقا را خورده ايد آيا حقيقت دارد ؟! »
جناب خرس مجبور بود اعتراف كند . يک گزارش رسمی فرستاد كه در آن تأسف خود را ابراز كرد و در انتظار نشست. پاسخ البته چنين می توانست باشد :
« احمق ! مرغ سقا خور ! »
اما الاغ او را محرمانه در جريان گذاشت _ خرس با نامه اش يک كوزه عسل فرستاده بود _ كه تنها يک خون ريزی استثنایی می تواند خشم اعليحضرت را تخفيف دهد .
خرس بانگ برآورد :
« اگر فقط موضوع همين باشد من هنوز هم می توانم نام خود را احيا كنم . »
و هماندم به يک گله گوسفند حمله برد و همگی را قتل عام كرد . سپس زنی را در ميان چند درخت تمشک گير انداخت و زنبيلش را ربود . آنگاه بمنظور ريشه كن كردن اغتشاش تمامی جنگل را بهم ريخت . سرانجام شبی به چاپخانه ای يورش برد و ماشين ها را در هم شكست و حروف چاپ را در هم ريخت و محصولات فكر انسانی را در زباله دان انداخت .
رذل حرامزاده پس از اين كارها روی كفل هايش چمباتمه نشست و در انتظار تشويق ماند .
ولی افسوس ! تمام اين اشتياق بيهوده بود . گر چه الاغ از اولين فرصت استفاده كرد تا فتوحات او را با زرق و برق هر چه تمامتر به شير بنماياند ، اما شير نه تنها از پاداش او امتناع كرد ، بلكه با پنجه شاهانه خود در حاشيه نامه نوشت :
« نمی شود باور كرد كه اين افسر شجاع است ؛ اين همان خرس ننگينی است كه مرغ سقای محبوب مرا بلعيده است . »
و فوراً دستور داد كه سرگرد به دسته پياده نظام منتقل شود و بدين ترتيب خرس اول تا آخر عمر سرگرد باقی ماند . اما اگر او كار را از چاپخانه آغاز می كرد بدون شک اكنون یک ژنرال بود .
۲ _ خرس دوم
ادامه دارد . . .
پی نوشت :
4 : اندازه ای از مسافت که معادل 3500 قدم باشد .
5 : دونگوز يا تنگوز یک گروه نژادی كوچک مغولی الاصل است كه در كراسنويارسک در سيبری مركزی سكونت دارند .
قسمت اول
جنايات بزرگ غالبا عناوين افتخار آميزی بخود می گيرند و با همين عناوين جزو حوادث مهم تاريخ می شوند . بر عكس جنايات كوچک معمولا داغ ننگ برخود دارند ، نه تحسين معاصران را بر می انگيزند و نه تاريخ را گمراه می سازند .
1 _ خرس اول
خرس اول از اين امر بخوبی آگاه بود . حيوان ، يک اداری با سابقه بود ؛ می توانست لانه بسازد و درختان را از ريشه بركند ؛ از اين رو تا حدی می توانست بعنوان يک مهندس ماهر پذيرفته شود . بهر حال بزرگترين امتيازش اشتياق سوزانی بود كه به ثبت نام خود در صفحات تاريخ داشت . بدين سبب افتخار خونريزی را بر هر چيز ديگری در جهان ترجيح می داد . بدينسان از هر چيز كه صحبت می داشت _ خواه تجارت ، صنعت و يا علم _ همواره سخن را اينطور ختم می كرد : « خون ، آقايان خون . اين همان چيزي است كه لازم است . »
از اين رو شير او را به مرتبه سرگردی ارتقاء داد و فرماندار موقت جنگل دور دستی كرد تا مخالفت
های محلی را سركوب كند .
رعايای جنگل اعليحضرت با تشويش از اين انتصاب با خبر شدند . چنان لگام گسيختگی در ميان جنگليان برقرار بود كه هر كس هر طور می خواست می زيست . دوندگان می دويدند ، پرندگان می پريدند و حشرات می خزيدند و هيچكس نمی خواست راه برود . مردم خوب می دانستند كه كسی اعمال آن ها را تحسين نخواهد كرد ولی آنقدر جلو رفته بودند كه ديگر راه برگشت نداشتند . می گفتند :
« همينقدر منتظر باشيد تا سرگرد بيايد ، او خود به ما یاد خواهد داد!»
و هنوز چشم بر هم نزده بودند كه خرس ، فرماندار جديد وارد شد . سحرگاه روز عيد سن ميشل (۱) بود كه به محل مأموريت خود رسيد و فورا تصميم گرفت فردا روز خونريزی باشد ! چرا اين تصميم را گرفت ؟ معلوم نيست . زيرا در حقيقت او كينه توز نبود ، فقط يك درنده بود و بس . اگر شيطان وسوسه اش نمی كرد به مقصود خود می رسيد .
در عين حال كه در انديشه خونريزی بود تصميم گرفت كه روز توليد خود (2) را جشن بگيرد . يک سطل ودكا خريد و همه را به تنهایی سر كشيد .چون هنوز لانه ای برای خود نساخته بود مجبورشد مست در محوطه ای باز ، در وسط جنگل بخوابد . همانجا دراز كشيد و خروپفش راه افتاد . بر حسب اتفاق صبح هنگام مرغ سقایی برفراز نقطه ای كه او خفته بود پرواز كرد . البته او يک مرغ سقای معمولی نبود ، بلكه پرنده زيركی بود كه می توانست يک سطل آب حمل كند و حتی اگر لازم بود به جای قناری آواز بخواند . تمام پرندگان به مرغ سقای خود افتخار می كردند و می گفتند :
« مرغ سقای ما بزودی به دريافت مدال مفتخر خواهد شد ! »
آوازه اش به گوش خود شير نيز رسيده بود و بسيار اتفاق افتاده بود كه اعليحضرت به الاغ كه در آن زمان خردمندترين مشاور او محسوب می شد اظهار داشته بود :
« كاش آواز او را در ميان پنجه های خود می شنيدم ! »
ولی اين بار مرغ سقا با همه زيركی مرتكب خطا شد . پشت خرس را اشتباهاً به جای كنده پوسيده درختی گرفت كه درمحوطه باز جنگل افتاده . روی آن نشست و آواز سر داد . اما جناب خرس سبک خواب بود . هنگامی كه احساس كرد كسی بر پشتش جست و خيز می كند فوراً پيش خود گفت :
« او يكی از مخالفان است ! »
سرانجام غريد :
« كدام بيكاره بر قفای فرماندار جست و خيز می كند ؟ »
مرغ سقا می بايست فوراً می پريد و می رفت ، ولی در عوض خطای ديگری مرتكب شد . آرام برجای ماند و شگفت زده گفت :
« اهه ! كنده حرف می زند ! »
و طبعاً ، جناب خرس نمی توانست اين را تحمل كند . متخلف را بچنگ آورد و در حالی كه هنوز چشمانش درست نمی ديد او را بلعيد .
خوب ، همانطور كه گفتيم مرغ را بلعيد ، ولی مدتي گذشت تا دريافت كه چه خورده است . اين چه مخالفی بودكه حتی اثری هم از او بر دندانش نماند ؟ خيلی فكر كرد ؛ حيوان چيزی به عقلش نرسيد . او مرغ سقا را خورده بود و در اين حرفی نبود . كار احمقانه ای بنظر می آمد و نمی شد آن را جبران كرد . زيرا اگر معصومترين پرندگان را هم می بلعيد در شكم او مانند شريرترين جانی ها می پوسيدند . جناب خرس از خود می پرسيد :
« چه چيزی وادارم كرد او را بخورم ؟ شير قبل از عزيمت به من اخطار اكيد كرده بود كه كارهای نيک و شرافتمندانه انجام بدهم و از كارهای جزیی و بی اهميت بپرهيزم . آن وقت اولين كار من بلعيدن يک مرغ سقا بود ! بسيار خوب ، باشد . اولين كلوچه هميشه غلنبه در می آيد . خوب شد كه اول صبح است و هيچكس اين دوروبرها نيست ! »
وای بر خرس ! او از ياد برده بود كه در امور مملكت داری اولين اشتباه همواره مهلكترين اشتباه است . همين قدم اشتباه آميز _ از همان آغاز _ فرماندار را پيش از پيش به انحراف كشانيد و در واقع هنوز از اين فكر كه كسی شاهد عمل ننگينش نبوده است ، آرامش نیافته بود كه طرقه ای از روی درخت قان مجاور فرياد زد :
« ابله ! او را فرستادند كه عدالت را در ميان ما برقرار كند و او مرغ سقا را می بلعد ! »
سرگرد ، با اين كلام بكلی ديوانه شد . به دنبال طرقه از درخت قان بالا رفت . اما او پرنده احمقی نبود و به درخت ديگر پريد . خرس از آن درخت هم بالا رفت ، ولی طرقه به اولی برگشت . جناب سرگرد آن قدر بالا رفت و پايين آمد كه از نفس افتاد و زاغ كه پرنده ترسویی است از كار طرقه دلير شد .
قارقاری كرد و گفت :
« اين حيوان درنده را ببينيد ! مردم از او انتظار داشتند كه از خون جوی ها جاری كند و حالا او مرغ سقا می خورد ! »
خرس به دنبال زاغ دويد . ناگهان خرگوش بچابكی از ميان بوته ها بيرون جست و گفت :
« تو ننه گنده مرغ سقا خوردی ! »
پشه ای پرواز كنان آمد و او نيز فرياد كرد :
« (3) ! Risum Teneatis مرغ سقا خورده است ! »
قورباغه ای از باتلاق قورقور كرد :
« احمق لعنتی ! مرغ سقا خورده است ! »
خلاصه ، برای هر كس بجز جناب خرس اين موضوع وسيله تفريح شده بود . سرگرد به این سو و آن سو يورش می برد و سعی می كرد كه مزاحمان را بچنگ آورد ، اما بی نتيجه . هر چه بيشتر به اطراف حمله ور می شد احمق تر جلوه می كرد . در كمتر از يک ساعت همگی از جوان و پير فهميدند كه سرگرد مرغ سقا را بلعيده است . تمام جنگل از خشم و تنفر در جوش بود . نه ، اين آن چيزی نبود كه آن ها از فرماندار جديد انتظار داشتند . آن ها تصور می كردند كه او با خونريزی بزرگ به بيشه ها و باطلاق ها شكوه و جلال خواهد بخشيد . و اينک بنگريد كه او چه كرده بود ؟! به هر سو كه خرس تنومند قدم می گذاشت اين كلمات طنين افكن بود :
« احمق ! مرغ سقا می خورد ! »
ادامه دارد . . .
پی نوشت :
1و2 : سن ميشل بزرگترين قديس مذهب مسيح و در رديف خدا است و روز « عيد سن ميشل » روز 29 سپتامبر يا 7 مهر است . روس ها خرس را ميخائيل _ كه همان ميشل است _ می نامند . نويسنده با آوردن نام سن ميشل به دنبال خرس و روز تولد خرس به دنبال عيد سن ميشل طنز خاص خود را بكار برده است.
3 : دوستان ، از خنده خودداری کنید !
امشب گمانم « نم نمک » باران بیاید
بوی غریب کاگل از ایوان بیاید
من شعله فانوس را پایین کشیدم
هر چند نور از سمت باغ خان بیاید
شومینه خاموش است و سفره خشک و خالی
من آب خواهم شد اگر مهمان بیاید
یک چای می چسبد با شیرینی شعر
آن هم اگر رازی شود آسان بیاید
#
یک مشت شعر عاشقانه روی میز است
من چای خواهم ریخت تا مهمان بیاید
پی نوشت :
" هزار اسم قلم خورده " ؛ انتشارات " مرنجاب "
امـشـب ای سـاقـی ، بـه حـال زار من میخانه گرید
پـیش چـشـمـم شاهد و شمع و خم و پیمانه گرید
خـود نـه تنها امـشب از سوز درون چون شمع گریم
ژالـه ریـزد نــرگـس مــسـت تــو و مـیـخــانـه گــریــد
نـی عـجب روزی اگـر گـریـد بـه مـرگـم چشم جانان
ای بسـا نـرگس کـه از بـی هـمـدمی مـستانه گرید
شبنم است این بر رخ گل یا کـه بر " دریای اشکم "
گـوهـر افـشـانـد صـدف یـا دیـده جـانــانــه گــریــد ؟
گــر بــخـوانـد بـی دلـی در مـحـفـلـی شـعـر تـرم را
آشـنـا سـهـل اسـت ، بـر حـال دلـم بـیـگـانـه گـرید
روزگاری کز « مهین » بر جا نماند خود نشانی
هر که خواند دفتر شعرم ، از این افسانه گـرید
فضايل و رذايل از روزگاران ديرين بر اثر دعوای خانوادگی از هم جدا افتاده بودند . رذايل زندگی را بشادی می گذراندند و كارهای خود را با هوشمندی انجام می دادند . حال آنكه زندگی فضايل درخشان نبود . در الفبای هر چيز و در كتاب های درسی از آنان بعنوان نمونه ياد می شد . با اين حال علی رغم اين افتخار ، آنان نهانی هميشه می انديشيدند : « آه ، چقدر عالی بود اگر ما هم می توانستيم ، مثل رذايل معاملات پر منفعتی ترتيب بدهيم ! » و اين همان چيزی بود كه آنان در نهان می كردند.
ادامه داستان را در صورت تمایل در ادامه مطلب بخوانید .
... من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟ اصلا ديگر توی آن خانه که بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند . همين پريروز اين اتفاق افتاد . ولی من مگر توانستم اين دوشبه ، يک دقيقه در خانه پدری سرکنم ؟ خيال می کنيد اصلا خواب به چشم هايم آمد ؟ ابدا . تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم .........................
ادامه داستان را در صورت تمایل در ادامه مطلب بخوانید .
پی نوشت :
بر گرفته شده از کتابخانه دیجیتال بانی تک ( http://www.banitak.com/library )
تايپ : ليلا اکبری
گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
بـاز کـن سـاقی مـجـلس سـر مـینـای دگـر
امـشـبی را کـه در آنیم غـنیـمـت شمـریـم
شـایـد ای جـان نـرسیـدیـم بـه فـردای دگـر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم
مـن بـه مـیـخانـه ام امـشب تو بـرو جای دگر
چـه بـه مـیـخانـه چـه مـحـراب حرامـم باشد
گـر بـه جـز عـشـق تـوام هـسـت تمنای دگر
تــا روم از پــی یــار دگــری مـی بــایــد
جـز دل مـن دلـی و جـز تــو دلارای دگــر
نـشـنـیـده اسـت گـلی بوی تو ای غنچه ناز
بـوده ام ورنـه بـسی هـمـدم گـل هـای دگـر
تـو سـیـه چـشـم چـو آیی به تماشای چمن
نـگـذاری بـه کسـی چـشـم تـماشـای دگــر
بـاده پـیـش آر کـه رفـتـنـد از ایـن مـکتـب راز
اوسـتـادان و فـرو زدنـد مـعمـای دگـر
ایـن قـفـس را نـبـود روزنـی ای مـرغ پـریـش
آرزو سـاخـتـه بـسـتـان طـرب زای دگــر
گـر بـهشـتی است رخ تست نگارا که در آن
می تـوان کـرد بـه هـر لحـظـه تماشای دگر
از تـو زیـبـا صـنـم ایـن قـدر جـفـا زیـبا نیست
گیـرم ایـن دل نـتـوان داد بـه زیـبـای دگـر
می فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
قسمت پایانی
برای لحظه ای فراموش کردم که کجام ، کیم و چه کاری قبلش داشتم انجام می دادم . قیافه اش با هم ساده گی و معمولی بودنش ، اصلا مثل هزاران زن و دختری نبود که هر روز تو خیابون می دیدم . یه مانتو روشن با یک روسری مشکی . توی اون حالت خاصی که نشسته بود و داشت بیرون مغازه رو تماشا می کرد ، نیمرخش به سمت من بود . یک دسته از موهاش که به سیاهی شب بودند مثل موج دریا از زیر روسریش بیرون زده بود و روی پیشونیش خودنمائی می کرد . نوری که از بیرون به داخل مغازه می تابید به چهره اش یک حالت الهه مانند داده بود . در چهره اش ! در چهره اش ! چه جوری بگم ؟! یه جور ، یه جور معصومیت کودکانه موج می زد .
تا حالا شده به این موضوع فکر کرده باشید که زندگی یک لحظه است و همین یک لحظه است که همه چیز زندگی شما را تشکیل می دهد ؟ انگار یه جورای همه چیز شما حتی بودن یا نبودنتان وابسته به همین لحظه است و بس ؟
تو اون لحظه که داشتم نگاهش می کردم برام خیلی از چیزهای زندگی که تا اون موقع فقط در موردشان تو کتاب ها خونده بودم یا شنیده بودم داشت رنگ و مفهوم می گرفت و خیلی از باورهام داشتن رنگ می باخت . یه جورای هم احساس شعف بهم دست داده بود ، هم ترس ، هم ناراحتی و هم ... نمی دونم چه جوری توضیحش بدم . بعضی چیزها هستند که فقط دل می تونه در موردشان توضیح بده . اصلا چه جوری میشه چیزهای که زمینی نیست با واژگان خاکی توضیح داد ؟
نمی دونم برای چه مدت داشتم نگاهش می کردم ؟! یه بار به خودم اومدم دیدم اون هم داره نگاهم می کنه و همین طور که فنجون قهوه اش دستش بود لبخنی زد . برای لحظه ای نگاه هایمان در هم تلاقی کرد . خواستم .......... که بلند شد و بعد از گذاشتن پول قهوه اش روی میز قبل از این که بره ، دوباره سمت من چرخید و یک بار دیگر نگاه هایمان در هم گره خورد . از مغازه رفت بیرون .
صدای آقا مجید زدم :
« برام قهوه بیار »
«« وقتی شکوفه رویید . . .
او برخاست . . .
و سپس دور شد . . .
ا